تبليغاتX
بازم دستات رو تاج سرم کن

بازم دستات رو تاج سرم کن

درانتظاردیدنت به دشت غم نشسته ام.رها مکن دل مرا.بیاکه دل شکسته ام

تو رو با تمام خوبیهات همیشه کنارم حس می کنم...

 

... پیش تو یه جور دیگم. همیشه اینجوریه. وقتی با توام،

 وقتی حست می کنم، وقتی با محبتت منو سیراب می کنی،

 من یه چیز دیگه میشم. اونی می شم که فکر می کنم

 ارزش دوست داشتن تو رو داشته باشه ... با تو آرومم.

 یه آرامشی پیدا می کنم که هیچ جای دیگه سراغی نمی شه ازش گرفت.

 شور و شوق عجیبی پیدا می کنم. این احساس رو پیدا می کنم

 که هر کاری ازم بر میاد و قادر به هر کاری هستم

 (باور کن دوپینگ که می گن همینه!!!) ...

شنیده بودم وقتی کسی عزیزش رو می بینه بهش می گن

 «چشمات روشن»، ولی باور کن تا تو رو نداشتم، یا

 بهتره بگم تا تو برام «تو» نشده بودی معناش رو نمی دونستم ...

 آره نمی دونستم چه جوریه که با دیدن کسی چشای آدم روشن میشه،

ولی الان می دونم، چون تو رو دارم  این احساس میاد به سراغم ...

 این حس کهنه شدنی نیست. این حسیه که هر چه می گذره قویتر و

 باارزش تر میشه. چون این تو هستی که همه کسم و همه چیزم شدی،

 و تو رو با تمام خوبیهات همیشه در کنارم حس می کنم ...

 چی دارم بگم بیشتر از این. خودت همه ی حرفای دلم رو می دونی

 و می خونی. تموم حرفایی رو که گفتنی و نوشتنی نیستن ...

 مهربونم، برات گفتم و بازم می گم: خدا تو رو برای یه لحظه هم

ازم دور نکنه. برام همه چیز در با تو بودن خلاصه می شه.

 همه ی داشته ها رو با تو دارم و برای بدست آوردن نداشته ها

 با شارژ روحی تو همه ی تلاشم رو می کنم ...

 دوستت دارم عزیزترینم، مهربون ترین خوب دنیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:9  توسط عسل بانو  | 

خاطرات...

 

 

باز در چهره خاموش خیال

 
خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل


حسرت بوسه هستی سوزت

 
باز من ماندم و یك مشت هوس

 
باز من ماندم و یك مشت امید


یاد آن پرتو سوزنده عشق

 
كه ز چشمت به دل من تابید

 
باز در خلوت من دست خیال

 
صورت شاد ترا نقش نمود

 
بر لبانت هوس مستی ریخت

 
در نگاهت عطش طوفان بود

 
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت

 
دل من با دلت افسانه عشق

 
چشم من دید در آن چشم سیاه

 
نگهی تشنه و دیوانه عشق

 
یاد آن بوسه كه هنگام وداع

 
بر لبم شعله حسرت افروخت

 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش

 
كه سراپای وجودم را سوخت

 
رفتی و در دل من ماند به جای

 
عشقی آلوده به نومیدی و درد

 
نگهی گمشده در پرده اشك

 
حسرتی یخ زده در خنده سرد

 
آه اگر باز بسویم آیی

 
دیگر از كف ندهم آسانت

 
ترسم این شعله سوزنده عشق

 
آخر آتش فكند بر جانت

                                                                                 

                                                                     فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 11:15  توسط عسل بانو  |